کلاغ جان!

 

کلاغ جان!

قصه من به سر رسید...

سوار شو!

تو را هم تا خانه ات می رسانم..

/ 4 نظر / 8 بازدید
پیمان اوریا

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را برای این همه نا باور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کمند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب نچیده می افتند به پای هرزه علف های باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جزا نالحق نیست کمال دارد برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری است به تنگ چشمی نا مردم زوال پرست... [گل]

پیمان اوریا

کلاغ پر... نه کلاغ را بگذاریم برای آخر... نگاهت پر... خاطراتت هم پر... صدایت پر... جوانی ام پر... من هم پر... حالا تو مانده ای و کلاغی... که هیچ وقت به خانه اش نرسید...![گل]

پیمان اوریا

سلام.خواهش میکنم.انجام وظیفه ست.چون بهر حال شما هم نسبت به وبلاگ بنده لطف دارید. بهترین ها را از درگاه خداوند متعال برایتان خواستارم...[گل]

پیمان اوریا

آن کلاغی که پرید از فراز سر ِما و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد و صدایش همچون نیزه کوتاهی، پهنای افق را پیمود خبر ما را خواهد برد به شهر همه می‌دانند، همه می‌دانند که من و تو از آن روزنه سرد عبوس باغ را دیدیم و از آن شاخه بازیگر دور از دست سیب را چیدیم...[گل]