عــــــاشــــــ♥ـــقانه
اینجــــــــا آرامگاه بغض هــ ـای کهنه است.کمی سکوت!که اگربیدار شوند درد دارند لعنتی ها

خسته ام از قصه های شومتان خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر، دل کس خون نشد این همه لیلی،‌کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام  بویی از فرهاد دارد تیشه ام

آزادی های یواشکی..!

گریه در تاریکی..!

آرزوی که تا ابد آرزو می ماند..!

و خدای حقیقی که در میان بت ها گم شده..!

من هیچ از آدم های این شهر نمیخواهم فقط راه فرار کجاست

 


برچسب‌ها:
+ ۱۳٩۳/٤/۱٧ ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط سوگندتنها نظرات ()