عــــــاشــــــ♥ـــقانه
اینجــــــــا آرامگاه بغض هــ ـای کهنه است.کمی سکوت!که اگربیدار شوند درد دارند لعنتی ها

پسر گرسنه اش میشود،شتابان به طرف

یخچال می روددریخچال رابازمی کندعرق

شرم....بر پیشانی پدر مینشیند،پسرک این

رامی دانددست میبرد بطری اب را برمی

دارد....کمی اب درلیوان میریزد"صدایش را

بلند می کند"چقدر تشنه بودم پدر این را

میداند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده

 

 

است...


برچسب‌ها: عاشقانه, متن عاشقانه, دل نوشته
+ ۱۳٩۳/٤/۱٤ ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط سوگندتنها نظرات ()